#تلنگر?? ♦️بین این انسانهای رنگارنگ! ? که خیـــره می شوند و #معذب می کننــد تــو را ♦️نگـاه #جوانــکی? کــه،زودتــر از تـــو ســرش را بــه زیــر می انـــدازد تـــا دلـ❤️ مولایش را نشکنـد? یــک دنیا #دلخوشـی ست… ♦️و زمـــزمه ای? کـــوتــاه:… بیشتر »
آرشیو برای: "مهر 1397, 24"
یک روز که در کلاس هشتم درس می خواندیم. هنگام عبور از محله «چگینی» که از توابع شهرستان قزوین است، یکی از نوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت و این باعث شد تا با او گلاویز شویم. ما با عباس(بابایی) سه نفر بودیم و در برابرمان یک نفر. عباس پیش آمد و… بیشتر »
You’re not required to explain your feelings, appearance,choices,thoughts, preferences,or self ? تو نیازی نداری احساساتتو، ظاهرتو، انتخابهاتو ، ترجیحاتتو ، یا خودتو توضیح بدی… بیشتر »
?به آیت الله العظمی بهجت ️گفتم:«آقا!شوهرخواهرم مریض است؛توی حرم دعایش کنید.» پرسید:«چه بیماریای دارد؟» با شرمندگی گفتم:«روانی است.» گفت:«همۀ ما روانی هستیم؛ اگر نبودیم،گناه نمیکردیم…» بیشتر »
تازه #عروسی کرده بودند???? با چند تا از دوستان قرار گذاشتیم گل و شیرینیبخریم و یه سری به خانشان بزنیم خانهشان?کوچک بود. یک پذیرایی دوازده متری داشتند.روی دیوار بالای پذیرایی یک قاب بزرگ?خالی بود! برای هممان سوال❓شده بود. تا حالا ندیده بودیم کسی… بیشتر »
چادرم? صحن وسرایےنشود میمیرم? اربعین ڪرب وبلایےنشوم میمیرم? مُرده بودم من و درعشق❤️ شما زنده شدم آخرش بازفدایےنشوم میمیرم? #بیتابحـــــرم بیشتر »
شش یا هفت ساله که بودم دست چک پدرم را با دفتر نقاشی ام اشتباه گرفتم و تمام صفحاتش را خط خطی کردم مادرم خیلی هول شده بود دفترچه را از دست من کشید وبه همراه کت پدرم به حمام برد آخر شب صدایشان را می شنیدم حواست کجاست زن میدانی کار من بدون آن دفترچه لنگ… بیشتر »
?داستان “وصیت پیرمرد آسیابان” ?آسیابان پیری بود که هر کس گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد، علاوه بر دستمزد پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت. مردم ده با وجود دزدی آشکارش، چاره ای نداشتند و فقط نفرینش می کردند. ?پس از چندسال آسیابان… بیشتر »

آخرین نظرات